کت و شلوار قهوه اي پوشيده بود با يک بلوز کرمي. ته ريش داشت، 40 ساله و مرد موقري به نظر مي رسيد. روي صندلي روبرويي نشسته بود که اگر مي خواست، خوب مي توانست همه خانم ها را که در صندلي هاي عقب اتوبوس نشسته بودند، ديد بزند. از اول که وارد شدم، مدام داشت عقب اتوبوس را نگاه مي کرد و من مدام با خودم فکر مي کردم، اين ديگه چرا؟
بعد از چند بار نگاه کردن، از جايش بلند شد و آمد نزديک تر. خانمي را صدا کرد و گفت: "خانم شما اين اتوبوس رو اشتباه سوار شدين."
آن خانم را راهنمايي کرد که کجا پياده و سوار شود و بعد برگشت سر جايش نشست. تا وقتي از اتوبوس پياده شدم، ديگر اصلا به عقب اتوبوس و قسمت خانم ها نگاه نکرد.
برچسب:
نویسنده: نیکان هاشمی