هوا خيلي سرد است. لباس مناسبي نپوشيده، وقتي مي خواست از خانه بيرون بيايد، آن قدر اضطراب داشت که فراموش کرد پالتويش را با خودش بردارد. دست هاي يخ زده اش را با بخار دهانش گرم مي کند تا بتواند کيف سنگينش را در دستانش نگه دارد. کيفش پر از کتاب هايي است که از صبح با خودش اين طرف و آن طرف برده، از اين کلاس به آن کلاس. ادامه مطلب... |
برچسب:
نویسنده: نیکان هاشمی